THANKS FOR ALL THE COMPLIMENTS, ~*I READ THEM ALL*~. SORRY THAT I DONT ANSWER BACK SOMETIMES. THE INTERNET SPEED IN IRAN IS VERY SLOW......BUT I DO READ THEM ALL....TNX!!
WWW.BENYAMINMUSIC.COM
• دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان. بساطش را پهن کرده بود. فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند. هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند. توی بساطش همه چیز بود. غرور ... حرص ... دروغ و خیانت .... جاه طلبی و قدرت ... هرکس چیزی می خرید و در ازایش چیزی میداد. بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی هم پاره ای از روحشان را و بعضی ها ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگی شان را ... شیطان می خندید و دهانش بوی جهنم می داد... از او نفرت داشتم. انگار که ذهنم را خوانده باشد... مذیانه خندید و گفت: من که کاری با کشی ندارم! فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم... نه قیل و قال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم از من چیزی بخرد.... می بینی که آدم ها خودشان دور من جمع شده اند ! جوابش را ندادم. آنوقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت: البته تو با همه این ها فرق می کنی ... تو عاشقی ... و قلب عاشق کلیدی ندارد... این ها ساده اند و گرسنه به جای هر چیزی فریب می خورند... از شیطان بدم می آمد. حرف هایش اما شیرین بود. گذاشتم حرف بزند .... و او هی گفت و گفت و گفت ... ساعت ها کنار بساطش نشستم. تا اینکه چشمم به جعبه عشق افتاد که لابه لای چیزهای دیگر بود.... دور از چشم شیطان آن را برداشتم و در جیبم گذاشتم. با خودم گفتم... بگذار بکیار هم که شده کسی چیزی را از شیطان بگیرد ... بگذار یکبار هم او فریب بخورد... به خانه آمدم و در جعبه کوچک عشق را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود... جعبه عشق دروغی از دستم افتاد و غرذور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم... دستم را روی قلبم گذاشتم. نبود. فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام... تمام راه دویدم و لعنتش کردم. می خواستم قلبم را پس بگیرم... به میدان رسیدم ... شیطان اما نبود .... آن وقت نشستم اشک ریختم. از ته دل اشک هایم که تمام شد. بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم. که صدایی شنیدم ... صدای قلبم را ...
پس همان جا بی اختیار به خاک افتادم ... و زمین را بوسیدم ... به شکرانه قلبی که پیداه شده بود
• بيش از اينها , آه , آري بيش از اينها مي توان خاموش ماند مي توان ساعات طولاني با نگاهي چون مردگان ثابت خيره شد در دود يک سيگار خيره شد در شکل يک فنجان در گلي بيرنگ بر قالي در خطي موهوم بر ديوار مي توان چون صفر در تفريق و جمع و ضرب حاصلي پيوسته يکسان داشت مي توان چشم تو را درپيله قهرش دکمه بيرنگ کفش کهنه اي پنداشت مي توان همچون عروسک هاي کوکي بود با دوچشم شيشه اي دنياي خود را ديد مي توان در جعبه اي ماهوت با تني انباشته از کاه سال ها در لابلاي تور و پولک خفت مي توان با هر فشار هرزه دستي بي سبب فرياد کرد و گفت : " آه , من بسيار خوشبختم ! "
sale no ro be shoma va tamame iraniha sahd bash migam omidvaram ke hame sale khobi dashte bashan dar panahe ahora mazda yazdane javidan rooz dobare miresad be eftekhare iran
شطرنج زن بين نگاه پيرمرد و پنجره فاصله انداخت. پيرمرد چشمهايش را بست! - ببين پيرمرد! براي آخرين بار مي گم… خوب گوش كن تا ياد بگيري... - آخه تا كي مي خواي به اين پنجره زل بزني؟ اگه اين بازي را ياد بگيري، هم از شر اين پنجره راحت مي شي، هم مي توني با اين هم سن و سالهاي خودت بازي كني … مثل اون دوتا.. مي بيني؟ - آهاي ! با توام ! مي شنوي؟ پيرمرد به اجبار پلكهايش را بالا كشيد. - اين يكي كه از همه بزرگتره شاهه… فقط يه خونه مي تونه حركت كنه ..اين بغليش هم وزيره… همه جور مي تونه حركت كنه… راست..چپ.. ضربدري... خلاصه مهره اصلي همينه.. فهميدي؟ پيرمرد گفت: ش ش شااا ه… و و وزيـ ـ ـ ـررر - آفرين.. اين دو تا هم كه از شكلش معلومه.. قلعه هستن.. فقط مستقيم ميرن… اينا هم دو تا اسب جنگي .. چطوره؟؟ - فقط موند اين دو تا فيل كه ضربدري حركت مي كنن.. و اين رديف جلويي هم كه سربازها هستن… هشت تا ! - مي بيني ! درست مثل يك ارتش واقعي! هم مي توني به دشمن حمله كني ... هم از خودت دفاع كني.. ديدي چقدر ساده بود.. حالا اسماشونو بگو ببينم ياد گرفتي يا نه؟؟ پيرمرد نيم سرفه اش را قورت داد و گفت: پـ پس مر د م چي ؟؟؟ اونا تو بازي نيستن؟؟ MySpace Graphics & MySpace Codes